حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

اسباب کشی

          دختر دلبندم...  بعد از دوسال و سه ماه مستاجری خونه ی آقای مقدم قرار شد که خونمون رو عوض کنیم. و ما روز دوشنبه پانزدهم مهر که تا همین روز هم قرارداد داشتیم   اسباب کشی کردیم و اثاثا رو به خونه ی جدید آوردیم. باباجون از اردکان اومده بود کمک ما و مامان جون به خاطر خاله و دایی که مدرسه دارند نیومده بود ولی آخر هفته اومد. خلاصه عزیزم کلی کار داشتیم و شما خیلی کمک حالمون بودی. قربونت برم وقتی وسایلو جمع میکردم میذاشتم توی کارتون تو میرفتی و از کارتون در میاوردی.   هر چی من جمع میکردم بی فایده بود. خیلی خوشحال بودی و هرکاری دلت میخوا...
27 مهر 1392

فیتیله جمعه تعطیله

 دخمل مامانی چند وقت بود که خیلی دلمون گرفته بود و از دست مریضیای شما خسته شده بودیم خواستیم یه روز بریم بیرون حال و هوامون عوض بشه. روز جمعه دوازده مهر بعد از نماز ظهر رفتیم بیرون  اول از همه چون خیلی گشنمون بود رفتیم رستوران فدک تا دلی از عزا در بیاریم. با بابایی نصف نصف حساب کردیم. بعد از ناهار شما اشاره میکردی به رنگین کمان. بردیمت اونجا خیلی خوشت اومده بود فقط هم میخواستی سوار ماشین بشی و پیاده هم نمیشدی. آخرش من و بابایی خسته شدیم و با گریه از شهربازی آوردیمت بیرون. بعد هم رفتیم مسجد جمکران. خیلی شیطونی میکردی. یه عالمه تسبیح برداشته بودی و بازی میکردی. وقتی اومدیم خونه ساعت پنج بعدازظه...
10 مهر 1392

خرید النگو

عشق مامان و بابا   روز شنبه بیست و سوم شهریور با بابایی رفتیم پاساژ ملت تا برای دختر گلمون النگو بخریم. از پارسال که تولد برات گرفتم بعضی ها بهت پول کادو دادن و من از همون روز به فکر بودم و پولاتو برات نگه داشتم و هر موقع یه پولی دستم میومد میذاشتم روی پولای شما. با کل عیدی های نوروز خودم و خودت و پولی که باباجون به مناسبت روز دختر به من داده بود پول شما شده بود ششصد و پنجاه تومن. تو پاساژ با بابایی مونده بودیم چی بخریم چون پولمون کم بود و منم اصرار داشتم یه النگو محکم بگیریم که زود خراب نشده. خلاصه یه النگو انتخاب کردیم یک میلیون و چهل قیمتش بود. بابایی هم نمیتونست پول روی پولت بزاره. مجبور...
25 شهريور 1392

دردونه مامانی کچل شده

جیگر طلا  به اصرار بابایی  بیستم مهر موهای طلایی سرت رو با تیغ زدیم. من نگهت داشتم و بابایی اول ماشین و بعد ژیلت کشی کرد. با نمک شدی گلکم ‌‍‌   چندتا دیگه از حرکات و حرف زدنات رو با تاریخش برات مینویسم.      8شهریور  یهو نصفه شب میگفتی م م م آ          ما م م آ     ولی بعد از دوهفته یادت رفت و دیگه نمیگفتی.   ۳۱شهریور تونستی ۲۰ ثانیه بدون کمک روی پاهای ناز و کوچولوت وایسی.   همین روزا وقتی بهت شیر میدم چون لثت میخاره  منو گاز میگیری و وقتی دعوات میکنم بهم میخندی و میگی إ إ إ إ ...
8 آبان 1391

عروسی عمو سید محمود

       آخ جون عروسی .                                               عمو جون و زن عمو پیوندتان مبارک. خوشحالم که تو جشن عروسیتون شرکت میکنم.                                         &nbs...
28 تير 1391